۹ فروردین ۱۳۸۶

آخه به اینم میگند وبلاگ


آخه به این هم می گند، وبلاگ! نه طرحی، نه لوگویی ، حق داره. درست می گه. بابا این چهار سال چه کردی؟ چی یاد گرفتی؟ اون چیزهایی هم که پیشترها می گفتی یادت رفت؟ نه نرفته . گاهی اوقات کمی چپ و راست می زنم، اما چه کنم که اینطوری کار کردن رو دوست دارم. حتی اگر چند تا مخاطب انگشت شمار بیشتر نداشته باشم. فی البداهه می نویسم با غلط املایی و انشایی و امثال آن . اما حرف ها مو اینجا می زنم، راحت و بی دردسر می گم. هرچند به جای دوست بیشتر دشمن پیدا می کنم، اما ارزشش رو داره. می پرسه چرا کامنت هایی که جاهای دیگه میذاری رو توی وبلاگ خودت هم ثبت می کنی؟ می خوام صاحب وبلاگ یا مدیر وب سایت بدون کجا می تونه پیدام کنه. آره اینجا بودم و هستم. شل کن سفت کن داره اما سوخت و سوز نداره

{به رنگ اکسیژن - جلد دوم - صفحه 574 - پاراگراف دوم}

یه شورشی

۸ فروردین ۱۳۸۶

من و وبگردی


این مطلب از سایت من و پالتالک قسمت طنز است. این شب بیداری و دردسر نخوابیدن و اینترنت چیزیه که تمومی نداره


یه شورشی

۵ فروردین ۱۳۸۶

۲ فروردین ۱۳۸۶

نوروز


دورود به تمامی دوستان

فرارسيدن نوروز را به همه دوستان تبريک عرض می کنم. وبلاگ يه شورشی به چهارمين سال تولد خود نزديک می شود . يا به عبارتی چهارساله می شم. در اين مدت فراز و نشيب زيادی داشتم. کم کاری و کاستی ها، اما اميدوارم امسال مثل گذشته فعال باشم

من و پالتالک دوباره فعال شده و وروجک هم سه ساله شد

با آرزوی موفقيت برای همه اين عزيزان



يه شورشی


۷ اسفند ۱۳۸۵

۲۵ بهمن ۱۳۸۵

هنگیده بودم

داشتم با نرم افزارهای تازه رسیده کشتی می‌گرفتم که دیدم ای دل غافل، ویندوزم بالا نمی‌آد. یکی تو سر خودم می‌زدم یکی تو سر لب تاپ. این لب تاپ گازوئیلی ما که هنوز قسطهاش تموم نشده، اینطوری دست آدم رو می‌‌زاره تو پوست گردو! شب‌ها کابوس ورم و تروجان می دیدم. نفس نفس زنون از خواب بلند شدم. روشنش می کردم. سی دی ویندوز رو می‌ذاشتم توش. ایندفعه، ساعت سه نصف شبه! صدای تیک تیک صفحه کلید تو تاریکی و خاموشی شب طنین اندازه! صدا از جایی درنمی آد. صدای خر غلت زدن همسایه‌ام از دیواری که قطر زیادی نداره اینطرف به خوبی شنیده می شه سکوتم را پاره می‌کنه. بنده خدا اینبار موقع خر غلت زدن، با دیوار اتاق خوابش شاخ به شاخ شده و منتظر یکی بیاد سوا شون کنه از جا بلند می‌شم. می‌رم سراغ سماور برقی می زنم تو برق به انتظار آب جوش برای یه لیوان چای داغ. دیدی چی شد؟ سیگار ندارم

یه شورشی

در انتظار آب جوش

۸ بهمن ۱۳۸۵

آش رشته خورون

عجب شبی بود بود اون شب

بالاخره مفتخر شدیم به مراسم آش رشته خورون با شرکت دوستان آشنایان رفقا بستگان و الی غیر

به رنگ اکسیژن

{جلد سوم – صفحه 895 – پاراگراف سوم – خط چهارم - انتهای جمله اول }

و آری این‌چنین بود

یه شورشی

پس از شرکت در مراسم معارفه دردفتر

۶ بهمن ۱۳۸۵

سایت من و پالتالک به زودی مجددا فعال می شود

http://www.mano-paltalk.net/

فیلم به نام پدر حاتمی‌کیا


فیلم به نام پدر رو می‌دیدم، این فیلم حاتمی‌کیا در چند قسمت متن قشنگی داشت

صحنه زخمی شدن دختر روی مین‌های خنثی نشده بازمانده از جنگ، دختری دانشجو در کاووش‌های باستانی در تپه‌های شهرهای جنگ‌زده به انفجار مینی خنثی نشده در منطقه‌ای پاک اعلام شده توسط گروه‌های مین یاب محکوم به از دست دادن یک پای خود شده‌است

پدری از بازماندگان نسل جنگ، با همان خلق و خوی خاص نسل خود، در پی به ثبت رساندن هفت معدنی که با نقض قرارداد از طرف موسسه کارفرما که یک صندوق قرض الحسنه بود، به این روش می‌خواست تصویه حساب کند

دختر در انفجار مین زخمی شده‌است و باید یک پای خود را از دست بدهد. برای انجام مراحل اداری برای انجام عمل رضایت کتبی پدر شرط است. پدر با فرزند خود در این وضعیت روبرو می‌شود
با سوال‌های همیشگی فرزند روبرو که

خواب می‌بینم

نه من اینجام ، تو الان باید تو دانشگاه باشی ، اینجا چی‌کار می‌کنی؟

دانشگاه ! ، دانشگاه ! ، دانشگاه

چه اتفاقی افتاده؟

اینجام عجله داری بابا ؟! من حرف دارم
کی گفته جنگ تموم شده؟ بابا؟

باز شروع کردی حبیبه جان ؟
جنگ ، صلح ، بشریت ، مدنیت
آخه اینا چه ربطی به پای تو داره؟

یادتونه می‌گفتم : پدری که می‌جنگه ، به جای بچه‌هاش هم تصمیم می‌گیره
من هم بالاخره تو جنگتون شرکت کردم ، اما هنوز به من پلاک ندادند
رفتم روی مین بابا ، روی مین

روی مین ؟ روی مین چرا ؟
تو کجا بودی ؟

سر کلاس درس

مین سر کلاس درس تو چی‌کار می‌کرد؟

از من می‌پرسید؟

کی باید جواب بده؟

خودتون
مگه نگفتید آتش بس آخر جنگ ! بابا؟
هنوز نفهمیدید؟ من نرفته بودم بجنگم
هیچکی نظرم منو نپرسیده بود
هیچکی پرچم سفیدم رو ندید

یه شورشی
در آرزوی آرامش

۱ بهمن ۱۳۸۵

کابوس جنگ


به نام پدر

شب ها نمی تونم خوب بخوابم. دایم کابوس می بینم، کابوس جنگ. هنوز جنگ هشت ساله و مشکلاتش جلو چشمامه
نمی دونم چی بگم از کجا بگم ؟! از جنگ بگم و مضراتش ؟ اما کو گوش شنوا ؟ کو کسی که به این حرفها توجه کنه، بعضی ها که علنا و بدون پرده از جنگ حمایت می کنند . می گویند بذار آمریکا بیاد و ایران رو آزاد کنه! اما چه آزادی به چه قیمت ؟ با چه هزینه ای ؟ توسط کی اگه این آزادی رو نخوام کی رو باید ببینم ؟ یکی به من جواب بده
به عواید جنگ فکر کردید یا نه؟ یا اصلا می خوایید فکر کنید یا نه ؟ بترسید از روزیکه نیروهای اشغالگر وارد ایران بشند .از خون و خونریزی ها از بمباران ها از حملات تلافی جویانه دیوانگان جمهوری اسلامی ، از خشم مردم بی دفاع و مستاصل ، از آوار از بدبختی ها از فحشا از همه پس درآمدهای جنگ ! من که می ترسم
جنگی طولانی و فراگیر در ایران و منطقه
آمریکا هم ناخواسته پا در ویتنام دوم خواهد گذاشت
اگه جورج بوش پسر ویتنام رو به عنوان سرباز ندید، اما گویا از تجربه کردنش به عنوان رییس جمهور عبایی ندارد
هر چند که بوش نمی داند چه در انتظارش هست


یه شورشی

در آرزوی آرامش

۱۰ دی ۱۳۸۵

Comandante Che Guevara

۳۰ آذر ۱۳۸۵

شب یلداست

میگند امشب شب یلداست من که نمی دونم دارم آجیل می خورم یا دارم فیلم کارتون نیگاه می کنم اما اینکه سه چهار کار رو با هم انجام بدی یه چیز دیگست
یه شورشی

۱۹ آذر ۱۳۸۵

یه روز دیگر هم گذشت

اینم روزی بود مثل روزهای دیگه

حالا از کیف قاپی های تو ترام و پنچر شدند دوچرخه وسط خیابون اونم نیمه شب بگذریم یه بار سوار قطار شدم و از اول تا آخر مسیر خوابیدم


یه شورشی تازه از رختخواب دراومده

۱۱ آذر ۱۳۸۵

عجب شبی بود امشب


!عجب شبی بود امشب
تا حالا شده منتظر باشی و نباشی ؟
یا شاید هم باشی اما نه خیلی جدی
وقتی داری تو سر و کله خودت می زنی تا یه کاری بکنی یا شاید هم یه جوری خودت رو سره کار بذاری، حالا چه کار بماند فقط سرگرم شی تا زمان بگذره
شده؟ تلفن کلنگی ات با اون گوشی قبل از عصر یخبندونت زنگ بخوره
! ببینی ، آره خودشه
زنگ زد، دیگه داری واقعا صحبت می کنی یه پله بالاتر از محیط مجازی داری صحبت می کنی صداتم یک و دو نمی شه یا بقول رفیق شیرزاد شیش و یک نمی شه
صدا ایندفعه شیش شیشه
شاید هم دویه دویه
!نمی دونم
تا حالا شده بنده کفشتو نبسته باشی ؟
نه یه بار
برای همه عمر
تا حالا شده بنده کفش ات لای در قطار گیر کرده باشه، خودتم بیرون قطار تا ایستگاه بعدی دویده باشی؟ نه نشدی
من هم نشدم
بگذریم
تا حالا شده با کسی حرف بزنی بعدا سره قرار با سیروس با همه نحسی هاش طرف بشی یا توفی یا شاید هم شهاب
مسخره است نه اما پیش اومده، برای منم نشده
تا حالا شده شب خوابت نبره
تا صبح درگیر باشی
نه با شخص دیگری
با خودت
منم نشده بودم
اما گویا دارم می شم


شب بخیر

یه شورشی
وسط زمین و هوا


۸ آذر ۱۳۸۵

من در اشتباه بودم


درود بر عشق

درود بر آزادی

شاید در ادای مطالب تند و سریع و بی مقدمه پیش می رم
شاید از نظر نوشتاری در سطح بالایی نباشم
اما در موردی اشتباهی داشتم، که به این وسیله از این دوست عزیز معذرت خواهی می کنم و در آینده نه چندان دور از طریق ایمیل یا حضوری در این مورد بیشتر حرف خواهیم زد. البته من هم برای خود دلایلی داشتم، نه از این بابت که بخواهم اشتباهم را توجیه کنم، نه! هدف چیز دیگری است به زودی با هم صحبت خواهیم کرد، دوست عزیز

یه شورشی از برزخ